محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
740
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و خسرو خشمگين شد و پاسخ نداد و پيكى سوى پارسيان فرستاد كه من شهربراز را از سالارى برداشتم و سالارى به فرخان دادم ، آنگاه نامهء كوچكى به پيك داد و گفت : « چون فرخان به شاهى رسيد و برادرش مطيع او شد اين نامه به او ده . » و چون پيك نامه به شهربراز داد و بخواند گفت : « اطاعت مىكنم . » و از تخت فرو شد و فرخان بر نشست و پيك نامه به دو داد و فرخان گفت : « شهربراز را بياريد . » و چون شهربراز را پيش بداشت كه گردنش بزند گفت : « شتاب مكن تا وصيت بنويسم » . و فرخان پذيرفت . و شهربراز از محفظه اوراق بخواست و سه نامه به دو نشان داد و گفت : « اين همه دربارهء تو به خسرو نوشتم و تو بيك نامه مىخواهى مرا بكشى . » و فرخان پادشاهى به برادر داد و شهربراز به شاه روم نامه نوشت كه مرا كارى هست كه با پيك نتوان گفت و به نامه نتوان نوشت به ديدار من آى و بيش از پنجاه رومى همراه ميار كه من نيز با پنجاه پارسى بيايم . و قيصر با پانصد رومى بيامد و پيشاپيش خويش ديدوران به راه فرستاد كه بيم حيله داشت و ديد وران خبر آوردند كه به جز پنجاه مرد با وى نبود . پس از آن براى آنها فرش گستردند و در خيمه ديبا ديدار كردند و با هر يكيشان كاردى بود و ترجمانى بخواستند و شهربراز گفت : « من و برادرم به تدبير و دليرى شهرهاى ترا به ويرانى داديم و خسرو بر ما حسد آورد و خواست تا برادر بكشم و من نپذيرفتم و از برادرم خواست كه مرا بكشد و هردوان او را از پادشاهى برداشتهايم و همراه تو با وى پيكار مىكنيم . » قيصر گفت كار صواب همين است . آنگاه يكيشان به ديگرى گفت : « راز ميان دو كس باشد و چون از دو كس بگذرد